تبليغاتX
♫♫ ĻόήεĻч ♫♫


♫♫ ĻόήεĻч ♫♫

تنهـ ــاییــــ

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

یکشنبه 3 مهر1390| 12:36 PM| roya| |
i413141_11.gif (242×58)

آرزويم اين است ؛ نتراود اشك در چشم تو هرگز ؛

مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛

وبه اندازه ي هر روز تو عاشق
باشي

عاشق
آنكه تو را مي خواهد . . .

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛

كه دلت مي خواهد...

شنبه 26 شهریور1390| 6:51 PM| roya|
i413141_11.gif (242×58)

سلام...!!!

حدود یک سال از آخرین مطلبی که تو این وب گذاشتم میگذره و حالا میخوام به کمک خواهرم مریم و دوستم نیلوفر دوباره شروع کنم!

کنکورم با تموم بدیهاش(تاکید میکنم بدیهاش)گذشت وسهم من از کنکور قبولیم توی رشته ی مهندسی کامپیوتر سخت افزار دانشگاه هرمزگان بود که خیلیم دووستش دارم(تاکید میکنم خیلی!)

نیلوفرم که رفت شیراز و مارو تنها گذاشت...

خلاصه اینکه دوباره اومدم دیگه...

شنبه 26 شهریور1390| 6:27 PM| roya| |
i413141_11.gif (242×58)
   

 

 

سلام به جوونای ایرانی!!!!!!!!!!

من نیلوفر هستم و امروز من براتون مینویسم!!!

خیلی فکر کردم که از کجا شروع کنم آخرشم به این نتیجه رسیدم که از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است پس اینجوری شروع میکنم:

او هرچه بیشتر به دل من جفا کند

دل بیشتر به شرط محبت وفا کند

روز نخست برق نگاهش زد آتشم

تا عاقبت به سوخته ی خود چها کند

روزی خداکند که بیافتد به روز من

تا سوز عشق داند و کمتر جفا کند

                                      

 

پنج وارونه!

پنج وارونه چه معنا دارد؟  خواهر کوچکم از من پرسید! من به او خندیدم.کمی آزرده و حیرت زده گفت:روی دیوار و درختان دیدم!باز هم خندیدم.گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد!آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید.بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد!!!!!!!!!!!!

 

اگه دریا رو دیدی که تو چشمای قشنگ ماهیه

اگه صحرا رو دیدی که غبارش لایه دفترایه خالیه

بگو از قول قناری های باغ که پرستو برنگشته از سفر

بگو که شبا ستاره پی آسمون میگرده

بگو که غبار حسرت روی دستامون نشسته

 

 

 

سنگین گذشت لحظه ی از هم جدا شدن

این بود پایان همان آشنا شدن

مرا به دست باد سپردند چو برگ

دیوانگیست در دل طوفان رها شدن

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به از هم جدا شدن

 

یکم باهات حرف دارم

اول بریم سراغ داغترین و پرهیجان ترین موضوع دنیا یعنی فوتبال!!!!!!!!!!!!!!

بازیه ایران و برزیل رو دیدی؟؟؟؟؟؟  من که فکر میکنم می تونستیم خیلی بهتر از این باشیم.این روزا هم که لیگ داره شروع میشه و بازیای پرسپولیس و استقلال......

به امید برد قهرمانیه همیشگیه پرسپولیس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی رویا این چند مدت سرش خیلی شلوغه و من بیشتر براتون مینویسم!

تا حالا شده با خودت حرف بزنی؟؟؟؟؟

اگه تا حالا این کارو نکردی بهت پیشناهاد میکنم یه بار امتحان کنی! واقعا تو تمرکز آدم تاثیر داره.وقتی تو ذهنت به یه چیزی فکر میکنی امکان داره هی از این شاخه به اون شاخه بپری و از موضوعت دور بشی ولی وقتی با خودت حرف میزنی فقط به موضوع مورد نظرت توجه داری و تمرکزت خیلی بیشتر میشه.من که همیشه بلند بلند فکر میکنم.میدونی لذت بخشترین جایی که آدم دوست داره همه بلند بلنر فکر کنه کجاست؟؟؟؟؟؟        جلسه ی امتحان!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته باید به این توجه کنی که هر فکری رو نمیشه بلند بگی!مثلا وقتی داری به ... فکر میکنی!!!!!!!!!!!!

تا حالا به این فکر کردی کاشکی میتونستی فکر مردم رو بخونی؟

اینجوری دیگه هیشکی نمیتونست بهت دروغ بگه!البته بدی های زیادی هم داشت:نظرت درباره ی خیلیا عوض میشد. از خیلیا متنفر میشدی و....!

پس همون بهتر که نتونی ذهن کسی رو بخونی.من که دوست ندارم بدونم اونایی که واقعا قبولشون دارم اونی نباشن که فکر میکنم! خیلی بده!!!! مگه نه؟؟؟؟؟؟

خب دیگه باید برم! ببخشید که عکس نذاشتم وقت نکردم آپلود کنم  ایشالا دفعه بعد!!!!!

خوشحال میشم نظرتو برام بذاری!!!!!!!

و در آخر...

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

 

یکشنبه 18 مهر1389| 7:2 PM| niloOo| |
i413141_11.gif (242×58)

خلوتم را نشكن

شايد اين خلوت من كوچ كند

به شب پروانه

به صداي نفس شهنامه

به طلوع اخرين افسانه

و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق

بر سر ديواري پيدا شد.

خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور است

ز هواي دل معشوق سهند

خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

خلوتم مرواريد است به دست صياد

خلوتم تير وكماني ست به دست سحر

خلوتم راه رسيدن به خداست

خلوتم را نشکن!!

دوشنبه 8 شهریور1389| 7:5 PM| roya|
i413141_11.gif (242×58)

تو میگی بارون رو دوست داری اما وقتی بارون میاد چترت رو باز میکنی

 

تو میگی باد رو دوست داری اما وقتی باد میاد پنجره ها رو میبندی

 

تو میگی آفتاب رو دوست داری اما وقتی می تابه پرده ها رو می اندازی

 

حالا فهمیدی که چرا میترسم وقتی میگی

 

<<دوست دارم>>؟؟

دوشنبه 8 شهریور1389| 7:0 PM| roya|
i413141_11.gif (242×58)

 

به سلامتی درخت!

نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.

 

به سلامتی دیوار!

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

به سلامتی دریا!

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.

 

به سلامتی سایه!

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

 

به سلامتی پرچم ایران!

که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

به سلامتی نهنگ!

که گنده‌لات دریاست.

به سلامتی زنجیر!

نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.


به سلامتی خیار!

نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.

به سلامتی شلغم!

نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.

به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتی پل عابر پیاده!

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !

به سلامتی برف!

که هم روش سفیده هم توش.

به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.

به سلامتی دریا!

که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

 

به سلامتی سنگ برز گ دریا!

که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.

به سلامتی بیل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

به سلامتی دریا!

که قربونیاشو پس می‌آره.

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.

به سلامتی عقرب!

که به خواری تن نمی‌ده.

به سلامتی سرنوشت!

که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.

به سلامتی سیم خاردار!

که پشت و رو نداره.

دوشنبه 8 شهریور1389| 6:56 PM| roya| |
i413141_11.gif (242×58)

این شعر رو با عشق به دوست قدیمی و بامعرفت خودم...(خیلی میخوامت صدفی)

 

مي خواستم بروم تا انتهاي عدم ، مي خواستم نيست شوم ، گم شوم.قلب شيشه اي غرورم افتاد و شكست . حتي آهي نكشيدم چون زندگي را با حضورت دوست دارم . تو را قسم مي دهم به شبنم هاي شفاف ، به صداقت ياس ، تو را قسم مي دهم به پاكي و محبت كه بماني.
تو را قسم مي دهم به آب و آيينه كه بماني ... همه رفتند ، تو بمان ...

جمعه 29 مرداد1389| 8:5 PM| roya|
i413141_11.gif (242×58)

کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است  را پاره کن!
  یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!!!

 

جمعه 29 مرداد1389| 8:0 PM| roya| |
i413141_11.gif (242×58)

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند!!!


وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني


راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

چهارشنبه 6 مرداد1389| 8:4 PM| roya|
i413141_11.gif (242×58)

اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست
نه! در دلم انگار جاي هيچ كس نيست

آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم
ديگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست

حتي نفس‌هاي مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هواي هيچ كس نيست

دنياي مرموزي‌ست ما بايد بدانيم
كه هيچ‌كس اينجا براي هيچ‌كس نيست

بايد خدا هم با خودش روراست باشد
وقتي كه مي‌داند خداي هيچ‌كس نيست

من مي‌روم هر چند مي‌دانم كه ديگر
پشت سرم حتي دعاي هيچ‌كس نيست...

 

چهارشنبه 6 مرداد1389| 8:0 PM| roya| |
i413141_11.gif (242×58)
سلام آقا...

از کجا بگم
دیگه جایی نمونده که ازش بگم  جای ندارم که ازش حرف بزنم
جایی سراغ ندارم که تو اونجا نباشی...الا این قلب پرگناهم
همه جا بودی
این قلبم نبود....
خیلی سعی میکنم ...که تو قلبم باشی...
آه

از چی بگم آقا !
چیزی که ندارم بگم
از نبودن خودم بگم
که تو بودی و من نبودم ...
آقا نفهمیدم ...تو ببخش
خودت خوب اوضاع احوالم رو می دونی
از همون اولش وضعم خراب بود ...خودت خوب میدونی.
بازهم تو منو بخر...
 
آقا با همه بدیم ولی بدون بازم دوست دارم

میلاد با سعادت منجی عالم بشریت مبارک(اللهم عجل لولیک الفرج)

دوشنبه 4 مرداد1389| 10:42 PM| roya| |
i413141_11.gif (242×58)

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

 پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

 اسراف محبت است!!!

                                      دکتر شریعتی

جمعه 11 تیر1389| 0:55 AM| roya|
i413141_11.gif (242×58)

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

جمعه 11 تیر1389| 0:38 AM| roya| |
i413141_11.gif (242×58)

کنار پنجره می آیم

                     نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

                     در رقص باد و یاد

سبز

     سپید

سرخ...

 و این آخرین قاصدک

                     چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

شنبه 5 تیر1389| 4:16 PM| roya|
i413141_11.gif (242×58)
[- DE$IGN -]